آه از تنهایی...

 
سال نو سال خالی
نویسنده : شبنم - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸
 

دومین سالی بود که بدون او تحویل شد

امروز بیشتر از روزهای قبل دلم براش تنگ شده

فقط میتونم آرزو کنم هرجا هست آرام باشه

کاش می تونستم برگردم و بار ها بهش بگم که دوسش دارم 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : شبنم - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱
 

 

چقدر سخته

به یکی بگی دوستت دارم

ولی صورتش رو برگردونه و ترکت کنه

 


 
comment نظرات ()
 
 
تقصیر
نویسنده : شبنم - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
 

 

تجزیه شدم     دوباره دلم خرد شد 

از روزی که تلخ ترین اتفاق رخ داد

 

یک سال گذشت...

 

تنهام گذاشت

ترکم کرد

 

میدونی تنهایی یعنی چی ...

 

یعنی

از دست دادن بهترین عنصر از ترکیب عشق

 

عشق وجودم متلاشی شد

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
صداقت است که میماند
نویسنده : شبنم - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٤
 

 

 

ننوشتم تا غم های دنیا رو ثبت نکنم ولی جام دلم لبریز شد

 

اولین بار کی ازش استفاذه کرد؟

چرا آدما نبایدیه ذره شجاعت داشته باشن؟

روز به روز که میگذره بیشتر میشنوم

هر روز برام بزرگتر میشه

زندگی رو برام تلخ تر می کنه

 

آه خدا چرا؟؟؟

 

گوش هام پر شده از کلمه ها و جمله هایی که....

شنیدنش خیلی سخت تره وقتی از زبون.......

نمی خوام بشنوم

نمی خوام  

تمومش کن برام

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
من زندم
نویسنده : شبنم - ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
 

 

 

 

دوباره سلام ، بازم سلام

 

چقدر دلم برا وبلاگم تنگ شده  بود

خیلی خواستم که نیام ولی نشد

 دوستان ببخشید نبودم گرفتاریم خیلی بود

دعا کنید بازم بتونم بنویسم

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
قفس
نویسنده : شبنم - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٢
 

.

.

.

دلم تنگ شده

 

 واسه اون آسمون آبی ،

                          همونی که توش دنبال ابرها می گشتیم

 

واسه اون شبایی که صدای جیر جیرکا شنیده می شد ،

                همونی که هیچ وقت با صدای تیک تیک ساعت قاطی نشد

 

واسه هوای ناب بهاری ،

                         همون بهارهایی که بوی تازگی همه جاش پر می شد

 

واسه زمستونای پاک ،

                        همونی که برفاش دل هر آدمی رو پاک می کرد

 

دلم تنگ شده ...

 

واسه یه دل آروم و سرخ ، 

                     همونی که هیچوقت پیداش نکردم

 


 
comment نظرات ()
 
 
جزیره
نویسنده : شبنم - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢
 

کشتی دلم  راه افتاد

خانم مهربونی ،  آقای وفا ،  دوشیزه عشق  مسافراش

بودن

 

همه خوشحال از با هم بودنشون

همراه هم

در کنار هم

                              راه افتادند

 

رفتن که به ساحل دلش برسن

اما ...

 

نزدیکای ساحل وقتی چشمشون به کشتی جدایی

خورد

 

به گل نشستن ...

 

 

 

 

به کدامین گناه ناکرده اینگونه

به گل نشستم ؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
 
آرزو
نویسنده : شبنم - ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱
 

 

 

 

 فقط کافی چشمات رو ببندی و از خدا بخوای...

 

به محض آرام شدن دریا ،

 

 کشتی ها ی انسان از راه

 می رسند

 

" فلورانس اسکاول شین"

 


 
comment نظرات ()